محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

طاها عسلی

سلام بابایی

این اولین مطلبی که من برای تو می نویسم ( آخه مسیر مطالب قبلیم درست نبود ) . میخوام بگم بدونی که من عاشقتم , اما قبل از تو عاشق مامانیم ( یادت نره ) عاشق هردو تونم ...
23 اسفند 1390

دهمین مسافرت

دوست داشتم امسال که یک ساله می شی بتونی ده بار مسافرت بری و موفق هم شدم 2 روز دیگه دهمین سفر رو تجربه می کنی و میریم ابادان امسال عید رو با خانواده مادری دور هفتسین می شینیم و به پیشواز بهار میرویم شرح مسافرتهای قبلی با عکسهاشون رو باید فایل کنم و تو وبلاگت بزارم الان دیگه وقت نیست داره دیر می شه باید برسم به تو امروز چهارشنبه سوریه و تو دومین چهارشنبه سوری رو تجربه می کنی اما در خانه
23 اسفند 1390

دومین بهار

سرمای زمستان با تمام قدرت خودنمایی می کند و هنوز دل نمیکند که کوله بار خودش رو جمع کنه. چند روز بیشتر به پایان سال ٩٠ باقی نمانده سالی که کهنه شد و رفت و تو بزرگترین موهبت الهی من و احسان لباس کهنه یک سال را از تن بیرون می کنی و نوروز دیگری را تجربه می کنی. اما من  اما من با دلی آکنده از غم و شادی سال دیگری را به پایان می برم وقتی بزرگ شدی میفهمی و درک می کنی که که چرا میگویم تو برایم نماد زندگی هستی .تو وقتی اومدی من وجودم در حال نابودی بود چرا که عزیزترینم بهترینم مهربانترینم مادربزرگ خوبم رو از دست داده بودم پری مهربانم رو از دست داده بودم . همیشه به خودم می گم تو جای خالی اون رو واسه من پر نکردی بلکه اون خودش از خدا خواسته بود...
23 اسفند 1390

سه روز دیگه یساله می شم

عاشقتم عسلم سه روز دیگه یک ساله می شی من امسال  2 شب مهمونی می گیرم به قول مامان بزرگت می گه از لحظه ای که برای زایمان رفتی می خوای جشن بگیری. 2 شب یعنی 17 و  18یادش بخیر پارسال این روزها دیگه خونه بودم و آماده اومدن تو بودم ولی فکر  نمی کردم سه روز دیگه بیایی ولی 18 اومدی و الهی قربون قدمهای نازت برم ...
16 اسفند 1390

اولین مطلب

این وبلاگ را در آستانه یکسالگی محمد طاها واسش نوشتم امیدوارم وقتی سواد خوندن و نوشتن آموخت با دستهای نازنین خودش این وبلاگ را بنویسه ...
16 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به طاها عسلی می باشد